سيد محمد باقر برقعى
459
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
سحر شب است و مرغ دلم گشته بىقرار سحر * ستاره مىچكد از ديده در مدار سحر بپر ز پنجرهء دل به قلّهها و ببين * عبور قافلهء نور از ديار سحر ز جاى جاى دلم شور و شوق مىشكفد * دمى كه خيمه زند بر افق سوار سحر تمام عاطفهها را ببر به استقبال * هزار دستهگل عشق كن نثار سحر در آن حضور كه سرفصل هر شكوفائى است * بنوش شهد شكفتن ز چشمهسار سحر شكوه زمزمه قدسيان تماشا كن * مدام از نفس پاك آبشار سحر برآر دست دعا ، بال معرفت بگشا * ببال سرخوش و سرمست در كنار سحر بيا بر اوج تماشا نشين و بر آفاق * ببين طليعهء اعجاز و شاهكار سحر سرود من غزل شور و شوق و شيدايى است * شكوفهاى است معطّر ز شاخسار سحر « رها » نمىشود از جلوهء سحر غافل * خدا كند كه ببيند به دل بهار سحر خاطرههاى خزانى در كوهسار سينه صدائى هنوز هست * در ناى دلشكسته نوائى هنوز هست در كوچههاى عاطفه ازبس زديم گام * پژواكى از پيام صدائى هنوز هست بر شاخسار خاطرههاى خزانىام * افسرده مرغ نغمهسرائى هنوز هست شاديم از سرود هزاران هزار عشق * بوى گل و نسيم صبائى هنوز هست شور شباب از سرما گرچه رفته است * در دل هواى مهر و وفائى هنوز هست گفتند دردهاى تو درمان نمىشود * اين درد را اميد دوايى هنوز هست تا دل سپردهايم به درياى التهاب * ما را ز سوز عشق صفائى هنوز هست گر شهر دل فسرد « رها » از سكوت غم * در كوهسار سينه صدائى هنوز هست